احمد بن محمد ميبدى

52

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

125 - وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّى وَ عَهِدْنا إِلى إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ أَنْ طَهِّرا بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْعاكِفِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ . هنگامى كه اين خانه را ثواب خانهء مردمان و بازگشت‌گاه ايشان قرار داديم و گفتيم از مقام ابراهيم نمازگاه بگيريد و با ابراهيم و اسماعيل قرار گذاشتيم كه خانهء مرا براى طواف‌كنندگان و نشينندگان و معتكفان و نمازگزاران پاك و پاكيزه نگاه دارند . ( تفسير ادبى و عرفانى ) 124 - وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ . . . : هنگامى كه برآراستند ستاره‌هاى درخشان و تابان ، و خداوند ، خليل را آزمونى كرد تا با وى نمايند كه از او چه آيد و در راه بندگى چون رود ؟ اين بود كه هريك از آن آراستگان را گفت اين خداى من است به سبيل پرسش نه خبر ! و چون آنها را ناقص و فانى ديد گفت اينان را خدائى نشايد . خداوندان تحقيق گويند : در اينجا رمزى است كه از آغاز ، خاك خليل را به آب خلّت بياميختند و سرش به آتش عشق سوختند و جانش به مهر سرمديّت بيفروختند و درياى عشق در باطن وى بر موج انگيختند ، آنگاه سحرگاهان وقت صبوح عاشقان و هاىوهوى مستان چشم باز كرد ، و از خمار مستى شراب دوستى گفت : اين خداى من است ! بدين‌گونه : ازبس‌كه درين ديده خيالت دارم * در هرچه نگه كنم ، توئى مىپندارم ! اين مستى و عشق هر دو دام بلايند و مايهء فتنه ، نبينى كه عشق تنها يوسف كنعانى را كجا افكند و مستى تنها با موسى چه كرد ؟ و در خليل هر دو جمع بود ! پس چه عجب اگر از سر مستى و عربدهء بىدلى در ماه و ستاره نگريست و گفت اين خداى من است ؟ گويند مست چه داند كه چه گويد ؟ اگر خود بدانستى پس مست كى بودى ؟ گفتى مستم ، بجان من گر هستى * مست آن باشد كه او نداند مستى ! امّا ابتلاى خليل به ذبح فرزند ! گويند خليل يك‌بار در جمال اسماعيل نظاره كرد و توجّهى در او پديد آمد ، و تيغ جمال او دل خليل را مجروح ساخت ! خطاب آمد اى خليل ، ما تو را آزر و ميان آزرى نگاه داشتيم تا نظارهء روى اسماعيل كنى ؟ - دوستى ما با دوستى ديگرى جمع نيايد ! اين بود كه تيغش در دست نهادند و گفتند اسماعيل را قربانى كن ! كه در يك دل دو دوست نگنجد ! با دو قبله در ره توحيد نتوان رفت راست * يا رضاى دوست بايد يا هواى خويشتن ! ظاهر قضيّهء معلوم و معروف است ولى باطن اين قضيه آنست كه فرمود : به تيغ صدق ، دل خود را از فرزند ببر ! خليل بشنيد و به تيغ دوستى و راستى ، دل از فرزند ببريد ! و مهر او را از خود جدا ساخت ! ندا آمد كه خواب تو راست است ! 125 - وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً . . . : مىگويد دل مردمان را خانهء خود ساختم كه بيگانه چون نگرد جز حجرى نبيند كه از خورشيد جز گرمى نبيند چشم نابينا ! ولى دوست وراء سنگ نگرد و رقم تخصيص يابد ، دل بدهد و جان دربازد . آرى هركه آثار دوست ديد نه عجب اگر از خود ببريد ! لطيفه : درويشى را ديدند بر سر باديه ميان در بسته و عصا و كوزهء آبى در دست ، چون والهان و بيدلان سرمست ، بى خود سر در باديه نهاده ، مىخراميد و با خود ترنّم مىكرد كه : خون صديقان بيالودند و زان ره ساختند * جز بجان رفتن درين ره يك قدم را راه نيست !